وقتی تو بخواهی...

"وقتی به بهشهر رفتیم نه کارداشتیم نه خانه.
مدتی در خانه پدری سر کردم و هر روز با شوهرم دنبال کار و یک خانه برای اجاره میگشتم اما پول کافی نداشتیم.
یک روز که نا امید از دیدن یک خانه بر می گشتیم شوهرم که خسته شده بود زیر سایه درختی نشست
و شروع کرد به غر زدن که تو ما را آواره کردی و...
مردی که نزدیک ما ایستاده بود رو به شوهرم گفت:

من دوستی دارم که برای ویلایش دنبال سرایدارمیگردد.
با او به ویلای آقای احمدی که جوانی ٣٠ ساله بود رفتیم.
آقای احمدی قبول کرد که در سرایداری که٢  اتاق داشت زندگی کنیم و از ویلا مراقبت کنیم
و درعوض اجاره ندهیم.
به سفارش آقای احمدی شوهرم در یک کارخانه مشغول به کار شد و اعتیادش را ترک کرد.
احمدی مرد ثروتمندی بود اما تنها زندگی میکرد.
روزی که آقای احمدی عازم سفرشد کلید خانه اش رابه من داد تا به گلدانهای داخل خانه برسم.
خانه حسابی شلوغ و نامرتب بود برای جبران خوبیهایش سنگ تمام گذاشتم.
وقتی برگشت حسابی تشکر کرد و گفت:
آمنه خانم از وقتی زنم از من جدا شد این خانه اینقدر مرتب نشده بود.
وقتی علت جداییش را پرسیدم جواب داد که: زنم آدمی خوش گذران و زیاده خواه بود،
فقط به پول و طلا و لباس و مهمانی فکر میکرد.
دلم برایش سوخت از آن روز به بعد برای او هم غذادرست میکردم و به او میرسیدم.
یکسال قبل مادر آقای احمدی برای اولین بار به ویلا آمد.
زن خوبی بود.هر روز با من هم صحبت میشد و من تمام زندگیم را برایش تعریف میکردم.
روزی که داشت میرفت حرفی زد که باورم نمیشد:

آمنه تو زن زحمتکش و مهربانی هستی اگر دخترت هم مثل خودت باشد حامد من خوشبخت میشود.
پسرم را به دامادی قبول میکنی؟

یکه خوردم اما جواب دادم من محبت آقا را فراموش نمیکنم اما نمیتوانم دخترم را فدا کنم.
به او مدیونم اما او قبلا زن داشته و ٣٧ ساله است.

بعد از رفتن مادر، آقای احمدی خودش را به من رساند و خواست تا حرفهایش را فراموش کنم و از آنجا نروم.

چند ماه بعد مرا صدا زد و خواست با هم حرف بزنیم،خیلی ناراحت بود وگفت:

آمنه خانم من مطمئنم که دختر شما همان همسریست که همیشه میخواستم.
من دوستش دارم و قول میدهم خوشبختش کنم.

باشوهر و دخترم مشورت کردم و آقا حامد که ارباب بود شد داماد ما.
دخترم زندگی خوبی دارد و خوشبخت است.
حامد هم یک خانه مناسب نزدیک ویلا برایمان خرید.
فقط گاهی به دیدنم می آید و شکایت میکند:

آمنه خانم دخترت آن قدر خوب است که از من هیچ چیز نمی خواهد.

/ 0 نظر / 31 بازدید