یاقوت سرخ

نادی و حوضش

شمعدانی
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٤
 
💞
به پاییز و زمستان ربطی ندارد
همین که مادربزرگ دور حوض بچرخد...
حیاط را آب پاشی کند... 
و زیر لب قصه بخواند...
حال شمعدانی ها خوب است🌼

 
comment یادگاری شما ()

 
سلفی
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۳
 
💞
خدا یه آلبوم داره پر از عکسای آدمای مهربون.
هر جا خوب بودیم  ، باهامون سلفی هم گرفته.
هر جا هم بد شدیم ،
یا نرم زوم کرده تا از کادر بریم بیرون .
یا دوربینشو آورده پایین گفته فکر کنم حافظه ام پر شده،
ایشالا سر وقت یه خوبشو ازت می گیرم
اگه جایی هم از دستش در رفته عکسی ازمون گرفته که توش بد افتادیم
هر بار به هر بهونه پیچونده ما رو .
یا گفته خداوکیلی همه عکسا پریده .
یا نه ، گفته هنوز نریختم تو کامپیوترم
بریزم چشم ! حتما برات می فرستم
خلاصه خدا تو آلبومش ، تو فولدراش ،
عکس بد از ما نگه نمی داره.
یا اگرم چیزی باشه
هیچ وقت به رومون نمیاره که خجالت بکشیم.

#رسول_ادهمی


 
comment یادگاری شما ()

 
عشق سرگیجه ترین حالت نوع بشر است
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٤
 

غصه نخور.

یک روز بالاخره کسی پیدا می شود که دقیقاً می داند کِی به قدم زدن در ولیعصر  احتیاج داری.

زنگ می زند می گوید :

دلتنگتم میای بریم بیرون؟

بعد می روید کلی پیاده روی های طولانی .

آن وقت؛

با همین کار  ساده

یک چیزی از تو را می گیرد

که دیگر هیچ وقت بتو پس نخواهد داد !


 
comment یادگاری شما ()

 
بعد از مرگم
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
 

شاید روزی فرا برسد که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای
 
که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است
 
و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
 
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است
 
و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
 
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه
 
زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.
 
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم .
 
بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
 
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
 
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند …


 
comment یادگاری شما ()

 
وقتی تو بخواهی...
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
 

براساس سرگذشت زهرا-تهیه و تنظیم : نادیا مهرسا

بچه که بودم چون مادرم کارمند بود ، خانمی به اسم آمنه از من نگهداری میکرد
و همیشه دخترش زهرا را می آورد تا با من بازی کند.
شوهر آمنه معتاد و بیکار بود.
بزرگتر که شدم آمنه که از عهده خرج زندگی بر نمی آمد تصمیم گرفت به بهشهر برگردد تا نزدیک والدینش زندگی کند.
دیگر از او خبری نداشتیم تا اینکه در٢٠ سالگی من ، ناگهان آمنه برگشت.
مادرم از آنچه به سرش آمده بود پرسید و آمنه اینطور تعریف کرد:


 
بقیه شو ببین...
comment یادگاری شما ()

 
برای آتش نشان فداکار
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
 

به یاد یک قهرمــــــــــــــــان
تقدیم به روح بلند امید عباسی:

تو اهلِ اون دیاری که شهره ست قهرمـــانیش
مثل بزم ِ سیـــــــــــــاوش ، میون ِ هُرم آتیش
رسید اون روز،که جونت پرید از توی دستات
تو رفتی توی آتیـــــش ، گرفت کم کم نفسهات
تو رفتی تا که ریــــــــحان ، پیش ِمادر بمونه
تو نیستی ، یادگـــارات ؛ هنوز با ما می مونه
همونی شد که خواستی ، بـــه آرزوت رسیدی
مثل اسم بزرگت ، واسه ایران امیــــــــــــدی
Nadia.


 
comment یادگاری شما ()

 
اسب و اصل
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳
 

کودک بودم که در سینما
مردی از اسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که
گریه چشم هایم را بست

بعد ها دانستم
افتادن از «اسب» گریه ندارد
خیلی ها از «اصل» می افتند و می میرند


 
comment یادگاری شما ()

 
little things
نویسنده : نادیا مهرسا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥
 

خنده های بی دلیل ، شیطنت های ساده
 یه لحظه شیک و جدی ، یه لحظه بی افاده
 بعضی روزا حسودی ، بیخودی لج میکنی
 توی تموم عکسا ، لباتو کج میکنی
 من تو رو دوست دارم و همین چیزای کوچیک
 منتظر تو بودن ، سمفونی تیک و تیک
 وقتی بداخلاقی و میگی خوابت نمیاد
 یا اون دل کوچیکت ازم هیچی نمی خواد
 وقتی جلوی آینه ، اخمات می ره توی هم
 با غصه باز می پرسی: به نظرت چاق شدم؟
 من تو رو دوست دارم و همین چیزای ساده
 پر شده قلب و جونم ، از عشق بی اراده
 وقتی باهام قهری و حوصلمو نداری
 وقتی برای آشتی ، گوشی رو برمیداری
 وقتی دلت تنگ میشه ، بهونمو میگیری
 یا اگه تب میکنم ، تو از غصه میمیری
 من تو رو دوست دارم و تموم این چیزا رو
 می خوام تموم عمرم ، باشم همیشه با تو

 


 
comment یادگاری شما ()